جوک جدید , اس ام اس و عکس خنده دار | پرشین جوک

majidi
اختصاصی پرشین جوک

پیامک جدید تبریک تولد

مجموعه ضرب المثل های ایرانی ۵ مهر

داستان جالب مچ گیری مادر – حتما بخونید

سری جدید استاتوس خنده دار ۵ مهر

داستان کوتاه و خواندنی پرتاب پاره آجر

نوشته فلسفی زیبای پائولو کوئلیو درمورد قضاوت درمورد دیگران

اس ام اس جدید به مناسبت شهادت امام محمد تقی ع

عکس خنده دار – مجموعه عکس های خنده دار ۲ مهر ۹۳

اس ام اس فلسفی و آموزنده از آبراهام لینکلن – سخنان بزرگان

سخنان فلسفی و آموزنده از آرتور شوپنهاور

حکایت خواندنی درباره زندگی

اس ام اس خنده دار جدید ۱ مهر – اس ام اس عاشقانه – کلا قاطی پاتی :-D

سخنان فلسفی تصویری , جمله های فلسفی ۱ مهر

داستان آموزنده و خواندنی در مورد تصمیم درست – داستان های کوتاه

پیامک خنده دار , اس ام اس های خنده دار جدید

سخنان فلسفی و آموزنده از فیثاغورث به همراه زندگی نامه

اس ام اس فصل پاییز جدید

کاریکاتور , ترول و عکس های خنده دار ۱ مهر بازگشایی مدارس

روز های مدرسه – مطلب طنز و خنده دار

مفهوم ضرب المثل جدید آقا گرگ عیدت مبارک !

تبلیغات

داستان کوتاه خنده دار

1,741 views

داستان کوتاه

داستان های خنده دار 

یه روز ۳ تا لاک پشت میرن سفر و با خودشون چند تا نوشابه هم ورمی دارن تا وقتی رسیدن بخورن.

۲۵ سال طول می کشه تا برسن. وقتی میرسن یادشون میفته که با خودشون استکان نبردن. یکیشون داوطلب میشه که بره استکانا رو بیاره ولی میگه باید قول بدین که تنهایی نخورین ها. دوستاشم قول میدن که نخورن.

یه ۵۰ سالی می گذره دوستاش میگن بابا این نیومد بیا نوشابه ها رو بخوریم. تا درنوشابه رو باز می کنن یهو لاک پشته از لای سنگها میاد بیرون میگه نامردا! نگفتم اگه برم می خورین؟!

داستان کوتاه

داستان خواهر زن

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ هزار تومن به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…

یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!

این داستان یه نتیجه اخلاقی خیلی خوبی برای من داشت و اون این بود که :
همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.

هنگامه کریم زاده می‌گه:

اووووووووووه بله عالی بود بازم مطلب اضافه کنید.اما این خانواده دختره چقد خنگ بودنااااا اگه شوهرمن بود که من دیگه نگاش نمیکردم!

شقایق می‌گه:

تکراری بوووووووووووووووووووووووود

نیلو می‌گه:

عالی بود ممنون ازت

مجي می‌گه:

خیلی حال کردم به این میگن شانس


ارسال نظر (نظرات ارسال شده: ۴ دیدگاه)

(نمایش داده نمی شود)

تبلیغات