جوک جدید , اس ام اس و عکس خنده دار | پرشین جوک

majidi
اختصاصی پرشین جوک

داستان طنز ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار ؛ حتما بخوانید

کاریکاتورهای مفهومی جدید

اس ام اس خیانت در عشق و عاشقی

اس ام اس های عاشقانه و احساسی جدید

داستان پندآموز بیسکوییت های سوخته مادرم

جوک باحال و خنده دار جدید

داستان پندآموز دستور برای رفع زحمت مردم

داستان آموزنده خوشبختی را کجا می توان یافت

داستان کوتاه موفقیت مونتاژ دوچرخه – حتما بخونید

عکس نوشته مورد داشتیم سری بهمن

جدیدترین استاتوس های خنده دار شبکه های اجتماعی

داستان آموزنده کوتاه خرما خوردن کودک و حضرت محمد ص

معنای ضرب المثل مزد هیه جیرینگ اس

اس ام اس عاشقانه سری جدید

داستان فوق العاده سهیم شدن با دیگران

سری جدید اس ام اس اعتراف میکنم

پیامک عاشقانه و زیبا جدید

اس ام اس خنده دار جدید

داستان پندآموز گنج غلام

داستان عاشقانه هر روز صبحانه

تبلیغات

داستان کوتاه خنده دار

2,488 views

داستان کوتاه

داستان های خنده دار 

یه روز ۳ تا لاک پشت میرن سفر و با خودشون چند تا نوشابه هم ورمی دارن تا وقتی رسیدن بخورن.

۲۵ سال طول می کشه تا برسن. وقتی میرسن یادشون میفته که با خودشون استکان نبردن. یکیشون داوطلب میشه که بره استکانا رو بیاره ولی میگه باید قول بدین که تنهایی نخورین ها. دوستاشم قول میدن که نخورن.

یه ۵۰ سالی می گذره دوستاش میگن بابا این نیومد بیا نوشابه ها رو بخوریم. تا درنوشابه رو باز می کنن یهو لاک پشته از لای سنگها میاد بیرون میگه نامردا! نگفتم اگه برم می خورین؟!

داستان کوتاه

داستان خواهر زن

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ هزار تومن به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…

یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!

این داستان یه نتیجه اخلاقی خیلی خوبی برای من داشت و اون این بود که :
همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.

هنگامه کریم زاده می‌گه:

اووووووووووه بله عالی بود بازم مطلب اضافه کنید.اما این خانواده دختره چقد خنگ بودنااااا اگه شوهرمن بود که من دیگه نگاش نمیکردم!

شقایق می‌گه:

تکراری بوووووووووووووووووووووووود

نیلو می‌گه:

عالی بود ممنون ازت

مجي می‌گه:

خیلی حال کردم به این میگن شانس


ارسال نظر (نظرات ارسال شده: ۴ دیدگاه)

(نمایش داده نمی شود)

تبلیغات