جوک جدید , اس ام اس و عکس خنده دار | پرشین جوک

اختصاصی پرشین جوک

داستان پندآموز تله موش

اس ام اس فانتزی ۷ شهریور

پاییز فصل باران و خش خش برگها ۷ شهریور

اس ام اس تبریک روز کارمند

داستان پندآموز عبادت به جز خدمت خلق نیست

داستان زیبا و عاشقانه یواشتر برو من می‌ترسم

داستان پندآموز دلیلی برای ادامه زندگی

ضرب المثل ماست مالی کردن

داستان آموزنده دهقان و شکارچی ۷ شهریور

اس ام اس خنده دار و باحال ۵ شهریور

اس ام اس خنده دار و باحال ۵ شهریور

متن خنده دار تا حالا دقت کردین ۵ شهریور

اس ام اس فلسفی و زیبا ۵ شهریور

معما ریاضی شش عنکبوت ۵ شهریور

ریشه ضرب المثل ستون پنجم دشمن ۳ شهریور

جملات زیبا درمورد زندگی ۳ شهریور

متن خنده دار الکی مثلا ۳ شهریور

معما پین کد ۳ شهریور

متن خنده دار یه شوهر نداریم که … ۳ شهریور

معنی ضرب المثل های مختلف ۲ شهریور

تبلیغات

قیمت : 37000 تومان

داستان کوتاه خنده دار

4,326 views

داستان کوتاه
داستان کوتاه خنده دار

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند……..

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!!

داستان کوتاه
داستان کشیش و زوج جوان

زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.

با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :

ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :

من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم.

۱۵ سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت.

یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد.

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند.

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود.

کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم.

زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد.

کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!!

(پرشین جوک)

برای خواندن سایر داستان ها و مطالب خنده دار بر روی این لینک کلیک کنید

مطالب داغ

داستان دوم خیلی خیلی قشنگ بود.
very goooooooooooooooood

سورنا می‌گه:

هر دوتا بامزن دومی بامزه تر ممنون.

jeniffer می‌گه:

سلام با اجازتون دستان دومیه رو براشتم

Amir می‌گه:

داستان دوم بد نبود

zahra می‌گه:

داستان دومی باحال بود

مهتا می‌گه:

سلام عزیز به وب منم یه سری بزن و نظر بذار

غضنفر می‌گه:

هی خوف بود بدم نیومد

سعید می‌گه:

ام به نظر من دوتاشونم جالب بود البته اولی خودم یکمی تغیرش دادم باحالتر شد مرسی

دخنرکش می‌گه:

داستان مردمو دستکاری کردن کارخوبی نیست خانمی

النا می‌گه:

ممنون دومی جالب تر بود

مهسا می‌گه:

خیلی عالی بوددددددددددددددددددددددددددددددد

دخنرکش می‌گه:

داستان مردمودستکاری کردن کارخوبی نیست خانمی

مجي می‌گه:

اولی قدیمی بود


ارسال نظر (نظرات ارسال شده: ۱۶ دیدگاه)

(نمایش داده نمی شود)

تبلیغات